29 آذر 1398 - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 5:00
و سرانجام ... برآورده شدند ...آرزو هایم ...و غم هایم ...تامام شود ............سلام ... شفق ...
لبخند - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:00
بیشتر از یک ماه شد که نخواستم بنویسم ...برای اولین بار شاد بودم در مدید مدتی ، و هستم ... با او حرف می زنم ... هر روز ... دلتنگ هم می شویم هر وقت گفتمان به درازا نمی کشد ...در من دوستی دید که می توانس
صبح شد - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:28
برایت می نویسم از انتظار ... که شاید پیشرانه ام باشد برای نوشتن همین قلم که می خوانی ...به سان دیوانه ای که عاشق آن شروع زیبای صبح شده، تا به نظاره ی شرق گرم کند چشمانش را از این زیبا، تا به خود صبح ب
باغ بی برگی - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:28
باز با هم حرف زدیم ... آخرین شریک زندگی اش نیز، به بدوی ترین شکل او را ترک گفته بود ...دیدنش در وضع استیصال برایم جهنم بود و به همین مراتب، از او درخواست درددل کردم، که می دانستم در این حد هم که شده،
قلاب - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:28
کجایی ؟خوبی ؟می خندی ؟آن روز که کمی احوالت ناخوش بود، بهتر شد ؟فلان روز فلان کار اداری که داشتی، سریع راه افتاد ؟پایان نامه چطور ؟ نوشتی ؟ "آخ" خیلی سخت باید باشد ... من نیز دچار همان درد مشترکم ...راستی یادت هست آن روز را که................ ..... مکالمه ی فرضی مقطع ماند ... با صدای بوق ماشین پشتی ....
تمام - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:28
تمام شد ...همان دوره ی عجیب زندگی ام که داغش را به نام تجربه در قلبم گذاشت ... نقشه ام عملی شد ... مدرک فوق لیسانسمان ... دانشگاه هایی که در آن دکترا خواهیم خواند ... همه استعاره ای شد از جدایی راه من
من می بینمش ... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:28
کم آرزو نداشتم ... آرزوهای بی سر و ته بی مهابا نه ... دلم پرواز نمی خواهد ...آرزوهایی که بعضا، شاید غالبا، به دیرتر به دنیا آمدنم برگردند ... خیلی دیر ... آرزو داشتم در استادیوم ومبلی همصدا با فردی مر
انکار - تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 11:14
گویند که تا لحظه ی تقبل خسران در زندگی، پنج مرحله طی می شود.انکار ... خشم ... معامله ... افسردگی ... و در نهایت، پذبرفتن . تسلیم ...اولین خسران زندگی خود را همان جا به من نشان داد که در عشق شکست خوردم
آرزوها - تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 11:14
رخ زیبایت ... معنای وجودم شده ... به عشق تو فرخنده ...دیدن رخت ... آرزویی شده ... شیرین ...لبخنده ت ... خنده ات ... قهقهه ات ... شکنجه گر شده ...کاش نمی دیدمشان ... خاطره ای دردآور شده ... شعر نمی گوی
بهار - تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 11:14
خسته از شروع نوشته هایم با یأس، انتظار لحظه ای شادی را می کشیدم که روزی به آغوشش پناه برم، و نمی آمد که نمی آمد.دوباره برای یک روز و نصفی تنها شدم. خانه ویرانه است. شاعرانه نمی گویم. ویران است !در شعا
یک گاز سیب - تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 11:14
سال نو شد ...بهار دلکش رسید و دل به جا نبود ...آه ای دلبر بی فکرِ من ... سال مسخره ای بود ... پر از بی خوابی و کلنجار ... به نام درس و کار، به کام عشقی کور ...هنوز نخوابیدم ... منتظر جوابی از او به پی
تضاد - تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 11:14
در باب سخن عشق، کمی عمیق و واقع گرایانه تر ، تضادی است نهفته ... شاید بتوان گفت که در ذهن مرد باید باشد شناخت این تضاد ، یا ایمن تر اینکه بگویم در ذهن من هست ...بحثم در مورد خواستن طرف مقابل است ...
دختر بچه - تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 11:14
امروز، روز جشن فارغ التحصیلان دانشگاه بود ...بعد از مدت ها، بهار و نوید را کنار هم دیدم ...سرپناه من ... در این شهر غریب ... پس از رسیدن به این شهر سرد ... برای اولین بار ...بهاز فارغ التحصیل شده بود
اگر ... - تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 11:14
بگذار اول چای آماده کنم ... یازده شب است و من در دانشگاه ، در حال فرار از زندگی، وانمود به کار و تحصیل می کنم ...با لیوانی پر از چای می نویسم برایت ... خواننده ی محبوب اراجیفم ... توهین به تو نباشد ..
گیتار - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:58
تنهایی چه زیباست. در طول عمرم به مدت دوماه و نیم تنها بودم در خانه ام. بدون والدین، فرشته ای که خواهر صدایش میزنم، دوست، و همان عشق دروغینی که زندگیم را گرفت و تا مرز پوچی کشاند. نیستند. نه خاطره ای ک
دلیل - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:58
فکر می کردم از دیدن عکسهای تکراری او روزی خسته شوم. روزی رها کنم خیالش را شاید. روزی بیاید که نخواهم بودنش را. خنده اش را. آغوشش را. نشد. نمی شود. نخواهد شد. هنوز صدایی به ظاهر عاقل در درونم حرف مفت م
دزد - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:58
یادش بخیر. نوجوانی بودم سر به زیر. هنوز هم هستم، فقط پشت مشتی لطیفه و قهقهه پنهانش می کنم. مهم نیست. در آن روزها در دبیرستان دخترانه ی فرزانگان، هر سال گردهمایی به نام "کارگاه" که به قصد به رخ کشیدن م
به تو - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:58
می نویسم و نمی دانم به چه علت. خودم را برای که و چه خالی می کنم ؟ در اعماق وجود شاید امیدی است که روزی او بخواند. شاید. پس بگذار با شخص خودت سخن بگویم ای خاص ترین مخاطب، ای بدون شک زیباترین. در تمام ع
افسردگی - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:58
افسردگی را به تازگی درک کردم. از خانه گریزانم و دل ماندنم نیست. از کار خود گریزانم و پای رفتنم نیست. به هر بهانه ای، کار، قدم زدن، هر چه، از خانه بیرون میزنم تا نبینم قتلگاهم را. به دانشگاه می روم و آ
طاهره - تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 17:58
علامحسین ساعدی، از قرار، عاشق زنی بود به نام طاهره ... کسی نمیدانست و او در سکوت برای طاهره اش نامه می نوشت و جوابش نمی آمد از معشوق. در یک نامه جز تکرار نام معشوقه اش حرفی نمی زند. برای نسل جدید بی د