خرید بک لینک

در باب سخن عشق، کمی عمیق و واقع گرایانه تر ، تضادی است نهفته ...

شاید بتوان گفت که در ذهن مرد باید باشد شناخت این تضاد ، یا ایمن تر اینکه بگویم در ذهن من هست ...

بحثم در مورد خواستن طرف مقابل است ... که چه می خواهی باشد و چه هست ...

دوباره تاکید دارم که ذهن من است که این اراجیف را ساخته ...

دختری را می خواهم که درک کند شب های پر دردم را، بفهمد علاقه به موسیقی مورد علاقه ام را، متوجه باشد که فلسفه فقط یک مشت صحبت داخل کافه، برای چند مو بلند اسپرسو به دست، در مقابل جنس مخالف نیست، از کتاب خواندن نترسد، بتواند و مهمتر حتی که بخواهد حس شراکت را القا کند در زندگی، فکر کند و زیبا فکر کند.

از طرفی زیبا باشد. و بداند که زیباست ... بداند که مرد در مقابل زیباییش، زبان به کام می ماند، و ترجیح بر این دارد که ساکت و هشیار فقط به نظاره اش بنشیند ساعت ها بدون خستگی. ورزش کند و رسیدگی کند به خرامندگی اش ... برقصد ... نه برای من که برایش بمیرم ... چه با روح و چه با جسم ... برقصد ...

شاید بگویی زیاده خواهم. دروغ نیست.

در دنیا دو دسته مرد هستند. آنها که زیاده خواهند و آنها که دروغ می گویند.

اگر به انتخاب من، قرار بود چرخ گردون بچرخد، هم اکنون همین تعاریف و هزار برابر بیشتر را در کنار خودم به شکل فرشته ای داشتم و در حال پرستیدنش بودم.

تضاد کجاست ؟

تضاد از آن جا می آید که غالبا افراد یا به زیبایی درونی می رسند یا بیرونی.

چیزی شبیه به نبرد کشورهای کاپیتالیست و سرمایه دار در مقابل کشورهای سوسیالیست ... اولی رفاه دارد و بحث اصلیش پول است و در این راه ارزشی به نام هنر را سلاخی می کند ... دومی ارزشمند از دیدگاه هنر و شعر و موسیقی و الخ، ولی شاید به سختی بتوان آن را رقیبی برای داشتن داشته های کاپیتالیسم به حساب آورد.

می دانم در این زمینه کم بگویم بهتر است. ترس از اشتباه فاحش دارم به سبب اطلاعات کم.

به افراد برگردیم ...

آنها که می پندارند درونی را ندارند و بیرونی را دست یافتنی تر می بینند ساعتها به باشگاه می روند نه برای سلامت که برای نمایش. فضای مجازی، توییتر، اینستاگرام و هزار فضای دیگرشان مملو است از عکسهایی که از خود و فقط خودشان تنها گرفته اند برای همین نمایش، که مرموزانه نیاز به تایید دیگران را عیان می کند. آرایش کردنشان بی نظیر است و نگاه که می کنی به جامعه ی کلان آنها، با کمی اغماز همه را شکل هم می بینی. بعضی اوقات دقیقا شکل هم.

در آن طرف، آنها که خود را درمانده می بینند از زیبایی بیرونی به سمت افسردگی خود پیش می روند و در کنج خلوت خود با فکر و اندیشه ی خود و گاهی با دو سه کتاب اخت می شوند. گوشه گیر شاید نباشند ولی جمع دوستانشان به مراتب متفاوت از دسته ی اول است و همان جماعتِ دارایِ درونی زیبا نیز به خاطر غرورِ داشتن تفاوتی آشکار، خود را به بیراهه می کشانند و در نهایت نتیجه فرقی با گروه اول نمی کند. جمعی مغرور، اما به دستاوردی متفاوت.

گفتنی در این مسیر زیاد است. تاکید بر ایجاز دارم، چرا که سردرد تو که می خواند هم برایم مهم است.

یقینا این دو با هم بی تضادند، زیبایی ها را می گویم. جهت جامعه است که دیکته می کند این تضاد را. حتی عزیزانم هم از این دو زمره جدا نبودند، خواهرم، هم دانشگاهی هایم بجز دو نفر، دوستان دبیرستان، شاید حتی مادرم.

حال فرض کن اگر کسی را ببینی ...

که هر دو زیبایی را داشته باشد ...

و عضو هیچ کدام از این دو گروه نیز نباشد ...

تضاد از توست ... اگر عاشقش نشوی ...

بی تضاد است ... او که می خواهمش ...

برچسب: نویسنده: نگار اسدیان تاريخ: سه شنبه 11 تير 1398 ساعت: 11:14

صفحه بندی