خرید بک لینک
تولدش بود ...

یک بار زیرزیرکی از زیر زبانش به بیرون کشاندم که 17 دی بود ...

راجع به همان رعنای خرامان سخن می رانم ...

گذشت هفته ای که بی قرار تقویم را زاغ سیاه چوب می زدم تا شاید تبریکی بگویم بهر رضایت خویش حتی ... هدیه ای نداشتم جز کلمات ...

بالاخره آمد آن روز تولد که بالاخره تنها شدم و بالاخره پس از بالاخره های فراوان بالاخره در فضای خشک گپ و گفت اینترنت او را بالاخره "آنلاین" یافتم ...

به بی خبری زدنِ خودم، از تولد او، موفق بود و باور کرد که حافظه، با کورسویی یاری ام داده است که شاید تولد او بوده است امروز ... غافل است از اینکه آفتاب تابان داشتم در بر ، به جای کورسو ...

به او گفتم :

تولدت مبارک

امیدوارم تا وقتی که بخواهی زندگی کنی (چون مهم تر از همه خواست خودت است)

و همیشه لبخند بر لبانت جاری باشد و مثل همیشه سرزنده و موفق باشی

آنقدر عزیزی که از داشتن "دوست" ی مثل تو به خودم افتخار می کنم حتی

تولدت هم بهانه ای شد که از برای بهترین بودنت، از تو تشکر کنم

تولدت "خیلی خیلی" مبارک ...

به اقرار خودش گفت که بهترین تبریک تولد را از من شنیده

و در درون خود بی اختیار گفتم :

"خاک بر سر خواستگارت"

برچسب: نویسنده: نگار اسدیان تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 17:58

صفحه بندی